loading...

داستان کوتاه 567

مدیر بازدید : 8 چهارشنبه 01 آبان 1398 : 16:0 نظرات ()

#گریختن حضرت عیسی بر فراز کوه از دست احمقان 

 

 

روزی حضرت عیسی(ع) با عجله و شتاب به طرفت قله کوهی دوان بود . گوئی شیری خشمگین و

گرسنه او را دنبال کرده است و یا کسی او را دنبال می کند . یکی از یاران حضرت خود را به او رسانید و

گفت : ای پیامبر خدا ، از چه فرار می کنی ؟‌...

داستان کوتاه 566

مدیر بازدید : 6 چهارشنبه 01 آبان 1398 : 14:0 نظرات ()

#قصه اهل سبا (افسانه )

 

در شهر سبا سه نفر زندگی می کردند که اولی کور و دومی کر و سومی برهنه بودند . کور گفت :‌می

بینم که سپاهی گران از راه می رسد و می بینم که افراد آن چند نفرند و از چه قومی هستند .

کر گفت که :‌آری شنیدم که چه می گویند آشکارا و پنهانی .

برهنه گفت که : از آن می ترسم که از درازی دامنم ببرند و ببرند ...

داستان کوتاه 565

مدیر بازدید : 6 چهارشنبه 01 آبان 1398 : 12:0 نظرات ()

 

#طلب روزی حلال

 

قصه مردی که طلب روزی حلال داشت از خدا و کار و کوشش نمی کرد :

روزی بود و روزگاری ؛ در یکی از روزهائی که حضرت داوود (ع) رهبری قوم خود را بر عهده گرفته بود ؛‌

مرد فقیری بود که دنبال کار نمی رفت و مدام با گریه و استغاثه از حضور خداوند متعال طلب روزی حلال

، بدون کسب و رنج را داشت . این مرد...

داستان کوتاه 564

مدیر بازدید : 12 چهارشنبه 01 آبان 1398 : 9:0 نظرات ()

 

#یهودی و مسیحی

 

نقل شده است که در یکی از دوره های تاریخی حکومتی یهودی بر یک کشور حاکم بود و پادشاه یهودی

آن از گسترش روز افزون مسیحیت در آن کشور رنج می برد و دستور قتل و عام مسیحیان را صادر می

کرد. این اقدام غیر انسانی نه تنها موجب سرکوب مسیحیان نشد بلکه خود انگیزه ای برای گرایش

بیشتر افراد جامعه به مسیحیت بود...

داستان کوتاه 563

مدیر بازدید : 12 چهارشنبه 01 آبان 1398 : 6:0 نظرات ()

 

#کوهنورد

 

کوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود کند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد.

به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد. سیاهی شب

همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان

شده بودند...

داستان کوتاه 562

مدیر بازدید : 11 چهارشنبه 01 آبان 1398 : 3:0 نظرات ()

 

#سند جهنم

 

در قرون وسطی کشیشان، بهشت را به مردم می فروختند و مردمان نادان هم با پرداخت پول، قسمتی

از بهشت را از آن خود می کردند.

فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار

احمقانه باز دارد ...

داستان کوتاه 561

مدیر بازدید : 10 چهارشنبه 01 آبان 1398 : 0:0 نظرات ()

 

#حکایتی از مرحوم نخودکی

 

میرفندرسکی رحمةاللّه‌علیه برخوردند و دیدند نشان‌ها بر ایشان تطبیق می‌کند. بعد از سلام و عرض

ارادت، عرض کردند: این سید، چه تقصیر داشته که شما او را ادب نموده‌اید؟ فرمودند: من مدتی

حرف‌های او را گوش کردم. او بالتمام از عذاب و قهاریت خدا سخن می‌گفت و ...

داستان کوتاه 560

مدیر بازدید : 6 سه شنبه 30 مهر 1398 : 21:0 نظرات ()

 

#حکایت رسول پیامبر

 

در جنگلی پوشیده از درختان بلند جنگلی حیوانات عظیم جثه و وحشی در کنار حیوانات کوچک و بی آزار

در کمال صلح و آرامش زندگی می کردند ، ولی زندگی روزمره حیواناتی مثل فیل موجب سلب آسایش

حیوانات کوچک ،‌مخصوصا خرگوش ها می شد . چرا که وقتی ...

داستان کوتاه 559

مدیر بازدید : 23 سه شنبه 30 مهر 1398 : 18:0 نظرات ()

 

#wc

 

در آن دورانی که به توالت های عمومی در شرق اطمینان کمتری وجود داشت، خانمی انگلیسی در

تدارک سفری به هندوستان بود. مهمانخانه کوچکی را که متعلق به مدیر مدرسه محلی بود در نظر

گرفت و اتاقی در آن رزرو کرد. چون نگران بود که آیا در مهمانخانه توالت وجود دارد یا خیر؟ در نامه ای به

مدیر مدرسه سؤال کرد که آیا در مهمانخانه مورد نظر WC وجود دارد یا خیر؟

داستان کوتاه 558

مدیر بازدید : 13 سه شنبه 30 مهر 1398 : 16:0 نظرات ()

 

#قصابی

 

روزی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد … یه اقای خوش تیپی هم اومد تو گفت :

ابرام اقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم … اقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و

جدا کردن اضافه هاش …

داستان کوتاه 557

مدیر بازدید : 17 سه شنبه 30 مهر 1398 : 14:0 نظرات ()

 

#آنکس که میفهمد..

 

جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي

را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي

خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند.


داستان کوتاه 556

مدیر بازدید : 19 سه شنبه 30 مهر 1398 : 12:0 نظرات ()

 

#میگویند بیلش را پارو کرده است

 

می گویند، اگر كسی‌ چهل‌روز پشت‌ سر هم‌ جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند،

حضرت‌ خضر به‌ دیدنش‌ می‌آید و آرزوهایش‌ را برآورده‌ می‌كند.

سی‌ و نه‌ روز بود كه‌ مرد بیچاره‌ هر روز صبح‌ خیلی‌ زود از خواب‌ بیدار می‌شد و جلو در خانه‌اش‌ را آب‌

می‌پاشید و جارو می‌كرد. او‌ از فقر و تنگدستی‌ رنج‌ می‌كشید. به‌ خودش‌ گفته‌ بود:


داستان کوتاه 555

مدیر بازدید : 23 سه شنبه 30 مهر 1398 : 10:1 نظرات ()

 

#سوال یهودی و مسلمان شدن او

 

 

روزی یک یهودی به حضور امام علی علیه السلام آمد و پرسید :

عددی را به من بگو که قابل قسمت بر 2و3و4و5و6و7و8و9و10 باشد،

بی آن که باقی بیاورد.

 امام علی علیه السلام بی درنگ فرمودند : اضرب ایام اسبوک فی ایام سنتک .

 روزهای هفته را بر روزهای یک سال خودت ضرب کن که حاصل ضرب...

داستان کوتاه 554

مدیر بازدید : 37 سه شنبه 30 مهر 1398 : 8:0 نظرات ()

 

#اسم این داستان را چی میذارین؟

 

سرما بیداد می کند . و من یک دانشجوی ساده با پالتویی رنگ رو رفته ، در یکی از بهترین شهرهای اروپا

، دارم تند و تند راه میروم تا به کلاس برسم . نوک بینی ام سرخ شده و اشکی گرم که محصول سوز

ژانویه است تمام صورتم را می پیماید و با اب بینی ام مخلوط میشود .دستمالی در یکی از جیب ها پیدا

می کنم و اشک و مخلتفاتش را پاک می کنم و خود را به اغوش گرمای کلاس میسپارم .

داستان کوتاه 553

مدیر بازدید : 19 سه شنبه 30 مهر 1398 : 6:0 نظرات ()

 

#پیرمرد و دختر جوان

 

پيرمردي با هزاران كلك دختري را از خانواده اي خواستگاري و او را به زني گرفت.

دخترك مغموم و پريشان و پيرمرد خوشحال و شادمان.

پيرمرد روزها و شبهاي دراز در كنار آن دختر مي نشست و سخنان بذله و لطيفه براي دختر مي گفت تا

بلكه دل دختر نر م گرديده و عشقش در دل او جاي گيرد...

داستان کوتاه 552

مدیر بازدید : 19 سه شنبه 30 مهر 1398 : 4:0 نظرات ()

 

#نجات قصاب بی گناه در پای دار

 

در عصر حکومت حضرت علی علیه السلام در حالی که مردم در مسجد

کوفه جمع بودند ، نا آگاه ، ماموران متهمی را که دستش آلوده به خون بود و

خنجری در دست داشت ، وارد مسجد کردند و به دنبال آن ، گروهی جنازه ای

را آوردند و هر لحظه هم بر جمعیت افزوده می شد و همه ، تقاضای قصاص

داشتند . متهم بیچاره که خود را دست بسته در چنگال عدالت می دید ،

داستان کوتاه551

مدیر بازدید : 17 سه شنبه 30 مهر 1398 : 2:0 نظرات ()

 

#قضاوت

 

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه

شان روییده بود:

پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.

سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .

... پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.

پسر دوم گفت: نه.. 

داستان کوتاه 550

مدیر بازدید : 25 سه شنبه 30 مهر 1398 : 0:0 نظرات ()

 

 

#با موقعیتها چانه نزنیم

 

 

 

در روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نه كتاب

نوشتند.سپس كتابها را به تيبريوي عرضه كردند . امپراطور رومي پرسيد : بهايشان چقدر است؟

سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلا...

داستان کوتاه 549

مدیر بازدید : 15 دوشنبه 29 مهر 1398 : 22:0 نظرات ()

 

#دو گرگ

 

دو تا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند و هر شکاری که به چنگ می آوردند با هم می خوردند

و تو یک غار با هم زندگی می کردند.

یک سال زمستان بدی شد و بقدری برف رو زمین نشست که این دو گرگ گرسنه ماندند و هر چه ته

مانده لاشه های شکارهای پیش مانده بود خوردند که...

داستان کوتاه 548

مدیر بازدید : 14 دوشنبه 29 مهر 1398 : 20:0 نظرات ()

 

#گدا

 

داشتم بر مي گشتم خونه، مسيرم جوريه که از وسط يه پارک... رد ميشم بعد ميرسم به ايستگاه

اتوبوس، توي پارک که بودم يه زن خيلي جوون با چادر مشکي رنگ و رو رفته و لباس هاي کهنه يه

پيرمرد رو که روي يه چشمش کاور سفيد رنگي بود همراه خودش راه ميبرد رسيد به من و گفت

سلام!..

تعداد صفحات : 247

اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4945
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 16
  • تعداد اعضا : 21
  • آی پی امروز : 222
  • آی پی دیروز : 1604
  • بازدید امروز : 817
  • باردید دیروز : 6,742
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 19
  • بازدید هفته : 19,125
  • بازدید ماه : 178,966
  • بازدید سال : 1,028,505
  • بازدید کلی : 2,237,500
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت