close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه - مطالب ارسال شده توسط iran2p
loading...

داستان کوتاه

داستان کوتاه ۲۹۳

مدیر بازدید : 24 شنبه 12 آبان 1397 نظرات ()
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت! پرسیدند : چه می کنی ؟ پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و... آن را روی آتش می ریزم ! گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد! گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟ پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد! گنجشک و آتش

داستان کوتاه ۲۹۲

مدیر بازدید : 30 شنبه 12 آبان 1397 نظرات ()
اولین بار كه دیدیمش من و آذر با هم بودیم. با ماشین خودمان بیرون نرفته بودیم و داشتیم پیاده بر می‌گشتیم. به همین خاطر بود كه از آنجا رد می‌شدیم. سمت چپ بلوك ما بود، تازه خاكبرداری شده بود و حتماً قرار بود چیزی در آنجا بسازند. من دیدمش ولی از آن گذشتم؛ خسته بودم و پاهایم را روی زمین می‌كشیدم و خاك به پا می‌كردم. آذر صدایم كرد؛ برگشتم و دیدم كه آن را برداشته و نگاهش می‌كند. گفت: «چقدر تازه است.» گفتم: «حتماً مال یكی از همسایه‌هاست، از پنجره پرت كرده اینجا.» و باز به سوی در ورودی به راه افتادم. به چهره‌ی آذر فكر می‌كردم كه چر آنقدر با تعجب به آن نگاه می‌كرد؛ درست مثل اینكه جوانه‌ی لوبیای سحرآمیز را در دست گرفته باشد دهانش باز مانده بود. #وهم سبز #ازاده فخری

داستانک۲۹۱

مدیر بازدید : 28 شنبه 12 آبان 1397 نظرات ()
میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش .. و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند». اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد: «نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...». #راز پیروزی اسکندر بر ایران

داستان کوتاه ۲۹۰

مدیر بازدید : 35 شنبه 12 آبان 1397 نظرات ()
امروز سه‌شنبه است که اصلاً ربطی به من ندارد، چهارشنبه‌ها فقط به حساب می‌آید. امروز می‌توانم تا ظهر بخوابم، بعدش سه تا سیگار آتش‌به‌آتش روشن کنم و دوباره بخوابم تا ساعت شش. آن موقع مریم زنگ می‌زند و می‌گویم ترانه‌های مهیار دمشقی بخواند یا یک چیز مزخرف دیگر که تا تمام شود گلویم را صاف کنم، چشم‌هایم را بمالم و سیگاری روشن کنم. شعر خواندنش که تمام شود دیگر صدایم شبیه آدم‌های بیدار است و غر نمی‌زند چرا همه‌ی روز را خوابیده‌ام. البته بیدار بودن یا نبودنم فرقی ندارد فقط این مهم است که چرا صبح نرفته‌ام دفتر مختاری و نسپرده‌ام برایم شاگرد پیدا کند. هر کاری کنم نارحت نمی‌شود و به همین راضی است که صبح‌ها رفته باشم پیش مختاری. بعضی روزها تا صبح بیدار می‌مانم، می‌روم پیش مختاری که اگر تلفن زد و پرسید؛ بگوید آمده و بعد بر می‌گردم و می‌خوابم. اگر مختاری شاگرد داشته باشد که هیچ وقت ندارد حتماً می‌دهد به باقی هنرآموزهاش که سر دو جلسه فراری‌شان ندهم. #پروانه #محمد طلوعی

داستان کوتاه ۲۸۹

مدیر بازدید : 30 شنبه 12 آبان 1397 نظرات ()
تهوع چرا!؟ آره حق داری، معمولاً غش می‌کنن این‌طور مواقع. شاید باور نکنی اما از قند زندگی! آره قند زندگی؛ چیزی که تا حالا جرات نکردم درباره‌اش حرف بزنم؛ از ترس قضاوت و پیش داوریا، از ترس اشک و ناله‌ها! اگه قول بدی سکوت کنی، بی عز و جز شاید بشه در موردش حرف زد. #درقند زندگی #فاطمه دریکوند

داستان کوتاه ۲۸۸

مدیر بازدید : 27 شنبه 12 آبان 1397 نظرات ()
از پای کامپیوتر که بعد از چند ساعت بلند می‌شوم، هوس یک فوتبال دسته‌جمعی با بچه‌ها توی میدان می‌کنم. مثل قبل‌ترها که توی خانه‌ی قبلی‌مان می‌رفتیم میدان و با بچه‌های کوچه فوتبال بازی می‌کردیم. آنجا یک مردی بود که اسم او هم اصغر آقا بود. ولی آن اصغر آقا کجا، این اصغر آقا کجا؟ او مهربان بود، اجازه می‌داد توی میدان بازی کنیم. یک چشمش سبز بود، یک چشم دیگرش سیاه؛ من که تا حالا با اصغر آقای اینجا روبرو نشده‌ام، چون ازش می‌ترسم. بچه‌ها می‌گویند که اصغر آقای اینجا یک پایش می‌لنگد، ولی آن اصغر آقا پایش نمی‌لنگید. به مامان می‌گویم: - مامان برم تو میدون؟ خسته شدم از بس با کامپیوتر بازی کردم. توی راه که می‌روم، با خودم می‌گویم خدا کند اصغر آقا آنجا نباشد. چون وقتی آنجاست اجازه نمی‌دهد ما توی میدان بازی کنیم. می‌گوید سر‌ و‌ صدا راه می‌اندازیم. یک بار هم که توپ سامان خورد به شیشه‌ی خانه‌شان، از آن به بعد بیشتر از قبل غر می‌زند. وقتی چشمم می‌خورد به ماشین اصغر آقا با خودم می‌گویم ای‌کاش این ماشینِ زردِ بی ریختِ اصغر آقا نبود. با ناامیدی برمی‌گردم خانه. مامان می‌گوید: #فرار خورشید #کسرا دارابی

داستان کوتاه ۲۸۷

مدیر بازدید : 30 جمعه 11 آبان 1397 نظرات ()
امه را لای آلبوم می‎گذارم، تقریباً مطمئنم تا ایشان تشریف می‎برند دوش بگیرند، جنابعالی البته پس از بازكردن كشوها و بررسی مارك لوازم‎آرایش عطر و اسپری‎های من، و دیدن كشوی لباس‎زیرهایم و حتی بررسی سایز و مدل آن‎ها، یك‌راست می‎روید سراغ قفسه‌ی آلبوم‎ها و مسلماً همین آلبوم را از میان آلبوم‎های دیگر انتخاب خواهید كرد، چون از همه‌ی آلبو‎م‎ها ضخیم‎تر است و غیر از آلبوم عروسی، تنها آلبوم مشترك پس از ازدواجمان است. تعجب نكنید، من عادتم بوده و هست، جوراب‎ها و لباس‎زیرهایم را جینی از بازار می‎خرم؛ و این كار هیچ ربطی به عاشق شما ندارد. او در این چهارده سال حتی یك جوراب هم برایم نخریده! و اصلاً نمی‎داند آن را از كجا باید خرید و یا ... #شب های چهارشنبه #آذرخت بهرامی

داستان کوتاه ۲۸۶

مدیر بازدید : 25 جمعه 11 آبان 1397 نظرات ()
در اين داستان عاشقيت اتفاق می‌افتد. عاشقيت به مثابه‌ی عشقه‌ای که چون مهرگياه عاشق و مرا در لابه‌لای سطور درهم می‌پيچد. من، عاشقم و چند فيلم و داستان ديگر چنان در هم خواهيم پيچيد که از يکديگر قابل تشخيص نخواهيم بود. من موهای خرمايیِ کوتاهی دارم که #عاشقیت در پاورقی #مهسا محب علی

داستان کوتاه ۲۸۵

مدیر بازدید : 23 جمعه 11 آبان 1397 نظرات ()
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: " کدام لاستیک پنچر شده بود ؟" #استاد زرنگ و دانشجو ها

داستانک ۲۸۴

مدیر بازدید : 26 جمعه 11 آبان 1397 نظرات ()
روزی مدیر یکی از شرکتهای بزرگ در حالیکه به سمت دفتر کارش می رفت چشمش به جوانی افتاد که در کنار دیوار ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میکرد. جلو رفت و از او پرسید: «شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می کنی؟» جوان با تعجب جواب داد: «ماهی 2000 دلار.» مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از کیف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود، ما به کارمندان خود حقوق می دهیم که کار کنند نه اینکه یکجا بایستند و بیکار به اطراف نگاه کنند.» جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر از کارمند دیگری که در نزدیکیش بود پرسید: «آن جوان کارمند کدام قسمت بود؟» کارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: «او پیک پیتزا فروشی بود که برای کارکنان پیتزا آورده بود.» برخی از مدیران حتی کارکنان خود را در طول دوره مدیریت خود ندیده و آنها را نمی شناسند. ولی در برخی از مواقع تصمیمات خیلی مهمی را در باره آنها گرفته و اجرا می کنند. #مدیران موفق

داستانک ۲۸۳

مدیر بازدید : 41 جمعه 11 آبان 1397 نظرات ()
در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می کند در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود می سازد در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بد ترین دشمن وی است.... در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز که میل دارد بخورد در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است ، به رشد وکمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا استدر 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست #گابریل گارسیا مارکز

داستان کوتاه ۲۸۲

مدیر بازدید : 46 جمعه 11 آبان 1397 نظرات ()
به‌طور جزئی یا به‌طور كلی وقتی مرد روبروی زن، در صندلی پشت میز آشپزخانه جا گرفت، چند دایره‌ی متفاوت مقابل چند خط متفاوت قرار گرفتند. دایره‌های سر تا پای مرد را لكه‌های گرد خورش قرمه‌سبزی و سفیدك خمیردندان به‌صورت مجزا روی شلوار و یقه‌ی بلوزش و خال گوشتی گرد قهوه‌ای‌رنگش گوشه‌ی چپ دماغ و دکمه‌های بزرگ چوبی بلوزش تشكیل می‌دادند و خطوط صاف، كج و منحنی مربوط به زن به ترتیب بر می‌گشت به دو سه لاخ موی افتاده روی پیشانی، خش روی صفحه‌ی ساعت، جای بخیه‌ی تصادف كودكی و مویی كه به شكل یك قلب در وسط بشقاب سوپش دیده می‌شد. ماهی های رنگی #نسیم نوروزی

داستان کوتاه ۲۸۱

مدیر بازدید : 20 جمعه 11 آبان 1397 نظرات ()
بلند شد. روزنامه را روی زمین انداخت. گفت: چرا ترسیدی؟ به افتضاحی كه روی زمین درست شده بود نگاه كردم. گفتم: خب یه دفعه آدم رو از فكر و خیالاتش میاری بیرون. می‌ترسه خب. بلند شدم و نشستم روی صندلی. صدای نفس‌هایم را می‌شنیدم. نگاهش كردم. حركاتش مثل قبل بود. آرام و سنگین. فقط نگاه می‌كرد. كمی راحت شدم. روزنامه را برداشت و بلند شد. به طرف آشپزخانه آمد. دم در ایستاد. گفت: بیام كمك. #روز تولد #یاسمن شکرگزار

داستانک ۲۸۰

مدیر بازدید : 28 جمعه 11 آبان 1397 نظرات ()
روزی لقمان به پسرش گفت: امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی! و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی! پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟ لقمان جواب داد: اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد. اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است. و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای گیری آن گاه بهترین خانه های جهان مال توست #پند لقمان

داستانک 279

مدیر بازدید : 33 پنجشنبه 10 آبان 1397 نظرات ()
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین".۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه راگرفت و رفت ##سگ و قصاب

فداستانک ۲۷۸

مدیر بازدید : 30 پنجشنبه 10 آبان 1397 نظرات ()
در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می‌دانست. نتیجه‌گیری: هر فردی خود را ارزیابی می‌کند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی‌توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید «هستید». اما بیش از آنچه باور دارید «می‌توانید» انجام دهید #باورها

داستان کوتاه ۲۷۷

مدیر بازدید : 28 پنجشنبه 10 آبان 1397 نظرات ()
آورده‌اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه کسی (هستی)؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی. فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟ عرض کرد آری.. بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟ عرض کرد اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم.. #بهلول دیوانه

داستانک ۲۷۶

مدیر بازدید : 27 پنجشنبه 10 آبان 1397 نظرات ()
تعجب کردی!؟... میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابانبیرون می زند !!اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟ تن در برابر نان ننگ است... بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین شنیده ام روزه میگیری، غسل میکنی، نماز میخوانی، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری، رمضان بعد از افطار کار می کنی، محرم تعطیلی. من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم! فاحشه!!!… دعایم کن #سخنی با فاحشه ها

داستان کوتاه ۲۷۵

مدیر بازدید : 31 چهارشنبه 09 آبان 1397 نظرات ()
روباه گفت: سلام!  شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را ندید،‌ ولی مودبانه جواب سلام داد.  صدا گفت: من اینجا هستم،‌ زیر درخت سیب...   شازده کوچولو پرسید: تو که هستی؟ چه خوشگلی!...   روباه گفت: من روباه هستم.   شازده کوچولو گفت:بیا با من بازی کن،من آنقدر غصه به دل دارم که نگو... #شازده کوچولو

داستانک ۲۷۴

مدیر بازدید : 27 چهارشنبه 09 آبان 1397 نظرات ()
تا نظر بر رخ زیبای توافتاد ، چه ها شد آخر یک نظر جمله تن وجان ، به فدا شد آخر یار آمد به برم دوش به صد عشوه وناز شُکر ، کاین حاجت من ، نیک روا شد آخر دوش شمع گفت به پروانه بس است شیدایی چون دمد صبح بباید ، که جدا شد آخر گفت پروانه به شمع ، کای صنم شب افروز نکن اندیشه که این قرعه به ما شد آخر پیرفرزانه چه خوش گفت که این آب بقا ندهند آنکه ، کزاین باده سوا شد آخر شب که از چهره فکندی زپس پرده نقاب ماه در بهت چنین چهره نما شد آخر غم هجران تورا دوش که با خود بردم همه در بوی خوش باد صبا شد آخر گفت مهدی سخن از عشق چه سخت است ، حکایت دارد در نظر راحت جان بود ، دوا بود ، بلا شد آخر #سید_مهدی_حسنی پاییز1397 #شعر

تعداد صفحات : 237

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4743
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 6
  • تعداد اعضا : 18
  • آی پی امروز : 11
  • آی پی دیروز : 69
  • بازدید امروز : 1,273
  • باردید دیروز : 1,570
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 2
  • بازدید هفته : 11,253
  • بازدید ماه : 22,581
  • بازدید سال : 103,442
  • بازدید کلی : 1,312,437
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت