close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه - مطالب ارسال شده توسط iran2p
loading...

داستان کوتاه

داستانک ۲۷۳

مدیر بازدید : 54 چهارشنبه 09 آبان 1397 نظرات ()
ی گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود دکتر مصدق رفت و روی صندلی انگلستان نشست. قبل از شروع جلسه یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست اما پیرمرد تحویل نگرفت و روی همان صندلی نشست. جلسه داشت شروع می شد و هیات نمایندگی انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خودش بنشیند اما پیرمرد اصلاً نگاهشان هم نمی کرد. جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای انگلستان نشسته اید و جای شما آن جاست. کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد که مصدق بالاخره به حرف آمد و گفت:خیال می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی انگلیس کدام است؟ نه آقای رییس، خوب می دانیم جایمان کجاست اما راستش را بخواهید چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستن برای خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای ایشان نشستن یعنی چه. او اضافه کرد که سال های سال است که دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست. با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفت و در نهایت هم انگلستان محکوم شد. #دکتر مصدق

داستانک ۲۷۲

مدیر بازدید : 55 چهارشنبه 09 آبان 1397 نظرات ()
وقت آن رقصیدن است... آدم ها چتر رنگين بر دست گوش به نویدی در شهر... یک صدا، تکرار گویند.. "باران چقدر بی انتها زیباست..." غافلید! از ابری که نمیبارد با لغزشی در عشق، دلش بی ابتدا تنهاست.. ای ابر پیش خود بیهوده پنداری خانه ات روبه دریاست...؛ آدمها، قدمی سوی پلکانی غرور سیلی شدند! بر رُخی، رنگ پریده از احساس آری... حس تنهایی من خسته از آدم هاست یادم باشد.. ماهی ها را خوراکی دهم لباسی به بوی زندگی... برتن گلدان کنم... دیوار ها را رنگی زنم چمدانی را پر از دفتر کنم کمی برگ... کمی عشق به یادگار بردارم بروم... آشکاری نباشد ز این تنهایی مقصدم دور است... خالی از هر شهری ست آن جا، در آغوش خیال، بیابانی ست... شاید دیگر شعری نگویم شاید یادم کند کسی: قلمی داشت می‌نوشت نمی‌دانستمش! او رفت رفت که رفت... #امیرحسین_کیان

داستانک ۲۷۱

مدیر بازدید : 70 سه شنبه 08 آبان 1397 نظرات ()
مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: یک فنجان قهوه برای من بیاورید. صدایی از آن طرف پاسخ داد: شماره داخلی را اشتباه گرفته ای می دانی تو با کی داری حرف می زنی ؟ کارمند تازه وارد گفت: نه صدای آن طرف گفت: من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: و تو میدانی با کی حرف میزنی بیچاره. مدیر اجرایی گفت: نه کارمند تازه وارد گفت: خوبه و سریع گوشی را گذاشت

داستان کوتاه ۲۷۰

مدیر بازدید : 111 سه شنبه 08 آبان 1397 نظرات ()
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برایرفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند. #ویلون زن

داستان کوتاه ۲۶۹

مدیر بازدید : 94 سه شنبه 08 آبان 1397 نظرات ()
یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند. شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی... #سیرک

داستانک ۲۶۸

مدیر بازدید : 65 سه شنبه 08 آبان 1397 نظرات ()
در شهری در آمریکا،آرایشگری زندگی می‌کرد که سالها بچه‌دار نمی‌شد.او نذر کرد که اگر بچه‌دار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! روز اول یک شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان کار، هنگامیکه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یک گل فروش هلندی به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگرماجرا را به او گفت.. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش راباز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، با چه منظره‌ای روبروشد؟ فکرکنید. شما هم یک ایرانی هستید... چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر می‌زدند که پس این مردک چرا مغازه‌اش را باز نمی‌کن #آرایشگر

داستان کوتاه ۲۶۷

مدیر بازدید : 63 سه شنبه 08 آبان 1397 نظرات ()
روستایی فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، نزد آخوند ده رفت و گفت: آملا، فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام. از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم، زیرا حتی قادر به تامین نان خالی برای آنان نیستم. با زن، شش فرزند قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک مخروبه زندگی می کنیم، که با هر نم باران آب به داخل آن چکه می کند. این اتاق آنقدر کوچک است که شب وقتی چسبیده به هم در آن می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از درگاه بیرون می ماند. دیگر ادامه این وضع برایم قابل تحمل نیست... پیش تو، که مقرب درگاه خدا هستی، آمده ام تا نزد او شفاعت کنی که گشایشی در وضع من و خانواده ام حاصل شود. #روستایی فقیر

داستانک ۲۶۶

مدیر بازدید : 60 سه شنبه 08 آبان 1397 نظرات ()
عتیقه فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه ای افتاده و گربه در آن آب میخورد. دید اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب میشود و قیمت گرانی بر آن می نهد. لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری آیا حاضری آن را به من بفروشی؟ رعیت گفت:... چند می خری؟ گفت: یک درهم. رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه فروش داد و گفت: خیرش را ببینی. عتیقه فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه ممکن است در راه تشنه اش شود بهتر است کاسه آب را هم به من بفروشی. رعیت گفت: قربان من به این وسیله تا به حال پنج گربه فروخته ام. کاسه فروشی نیست #رعیت و عتیقه فروش

داستانک ۲۶۵

مدیر بازدید : 64 سه شنبه 08 آبان 1397 نظرات ()
پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با کس دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود. ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم. آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم... پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با کس دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود. ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم. آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم... #مادر

داستانک ۲۶۴

مدیر بازدید : 50 سه شنبه 08 آبان 1397 نظرات ()
وقت آن رقصیدن است... آدم ها چتر رنگين بر دست گوش به نویدی در شهر... یک صدا، تکرار گویند.. "باران چقدر بی انتها زیباست..." غافلید! از ابری که نمیبارد با لغزشی در عشق، دلش بی ابتدا تنهاست.. ای ابر پیش خود بیهوده پنداری خانه ات روبه دریاست...؛ آدمها، قدمی سوی پلکانی غرور سیلی شدند! بر رُخی، رنگ پریده از احساس آری... حس تنهایی من خسته از آدم هاست یادم باشد.. ماهی ها را خوراکی دهم لباسی به بوی زندگی... برتن گلدان کنم... دیوار ها را رنگی زنم چمدانی را پر از دفتر کنم کمی برگ... کمی عشق به یادگار بردارم بروم... آشکاری نباشد ز این تنهایی مقصدم دور است... خالی از هر شهری ست آن جا، در آغوش خیال، بیابانی ست... شاید دیگر شعری نگویم شاید یادم کند کسی: قلمی داشت می‌نوشت نمی‌دانستمش! او رفت رفت که رفت... #امیرحسین_کیان #شعر_نو

داستان کوتاه ۲۶۳

مدیر بازدید : 75 سه شنبه 08 آبان 1397 نظرات ()
اگر برود ما هم می‌توانیم برویم. دویست متر مانده به خروجی بزرگراه همت، جایی که ماشین‌ها سرگردان رفتن به یوسف‌آباد و ماندن در بزرگراه کردستان‌ اند، ایستاده جلوی ما و راه را بسته با پراید نقره‌ای‌اش. هربار که پایش را از روی ترمز برمی‌دارد و گاز می‌دهد تا شیب انتهای مسیر را رد کند، پراید نقره‌ای خاموش می‌شود و چند سانتیمتر نزدیک‌تر می‌شود به ما. #آخرین بار کی آرزوی مرگش را داشته ای؟ #پدرام رضایی زاده

داستان کوتاه 262

مدیر بازدید : 67 دوشنبه 07 آبان 1397 نظرات ()

 

اسقفی از آرکانژل به صومعهٔ سولووتسک مسافرت می‌کرد. در این سفر عده‌ای زائر هم بودند که با همان کشتی به زیارت بقاع متبرکهٔ آنجا می‌رفتند. سفر دریایی آرامی بود. باد موافق و هوا صاف بود. زائران بر عرشه دراز کشیده بودند، غذا می‌خوردند، یا گروه گروه نشسته بودند و با هم حرف می‌زدند. اسقف هم به عرشه آمد، و همان طور که قدم‌زنان بالا و پایین می‌رفت، متوجه گروهی از ماهی‌گیران شد که نزدیک پاشنهٔ کشتی ایستاده بودند و به حرف‌های ماهی‌گیری گوش می‌دادند که به دریا اشاره می‌کرد و چیزی به آن‌ها می‌گفت. اسقف ایستاد، و به طرفی که آن مرد اشاره می‌کرد چشم دوخت اما جز دریا که زیر آفتاب می‌درخشید چیزی نمی‌توانست ببیند. نزدیک رفت که گوش بدهد، اما مرد با دیدن او کلاهش را برداشت و ساکت شد. بقیه هم کلاه‌هایشان را برداشتند و تعظیم کردند.

*سه معتکف

*لیو تولستوی

 

داستان کوتاه 261

مدیر بازدید : 52 دوشنبه 07 آبان 1397 نظرات ()

در سالن غذاخوری هِنری باز شد و دو مرد آمدند تو. پشت پیش‌خان نشستند.

جورج از آن‌ها پرسید: «چی می‌خورین؟»
یکی از آن‌ها گفت: «نمی‌دونم. اَل، تو چی می‌خوری؟»
اَل گفت: «نمی‌دونم. نمی‌دونم چی می‌خورم

بیرون هوا داشت تاریک می‌شد. آن‌ور پنجره چراغ خیابان روشن شد. آن دو مرد پشت پیش‌خان صورت غذاها را نگاه می‌کردند. از آن سر پیش‌خان نیک آدامز داشت آن‌ها را می‌پایید. پیش از آمدن آن‌ها نیک داشت با جورج حرف می‌زد.

مرد اول گفت: «من کباب مغز رون خوک می‌خورم، با سس سیب و پوره سیب‌زمینی
هنوز حاضر نیست.
پس واسه چی گذاشتینش این تو؟
جورج توضیح داد: «این مال شامه. اینو ساعت شیش می‌تونین بخورین

 

*آدم کش

*ارنست همینگوی

 

داستان کوتاه 260

مدیر بازدید : 60 دوشنبه 07 آبان 1397 نظرات ()

 


شبی تاریک در پاییز بود. بانکدار پیر در کتابخانهٔ خود بالا و پایین‌ می‌رفت و به خاطر‌ می‌آورد که چگونه پانزده سال پیش در یک شب پاییزی میهمانی به راه انداخته بود. در آن جا مردان باهوش بسیاری حضور داشتند و در میانشان گفتگوهای جالب توجهی در جریان بود. آنها در میان مطالب مختلفی که در باره اش صحبت‌ می‌کردند به بحث در بارهٔ حکم اعدام رسیدند. بیشتر میهمانان که درمیانشان روزنامه نگاران و افراد روشنفکر بسیاری دیده‌ می‌شد با مجازات مرگ مخالف بودند. آنها این شیوه از مجازات را برای عصر خود دیگر معتبر‌ نمی‌دانستند و معتقد بودند که روشی غیراخلاقی و نامناسب برای کشورهای مسیحی است. به باور بعضی از آنها مجازات اعدام را‌ می‌بایست در همه جابا زندانی شدن برای تمامی عمر عوض‌ می‌کردند.

 

*شرط بندی

*آنتوان چخوف

داستان کوتاه ۲۵۹

مدیر بازدید : 58 دوشنبه 07 آبان 1397 نظرات ()
فکر می‌کنید لازم است، باز همه چیز را بگویم:... من و آقایان آبی و زرد در خانه‌شان را زدیم، البته قبلش می‌دانستند که ما می‌رویم، قرمز از در بالا آمد، کوچه خلوت بود، من خودم دقت کردم، محال است کسی او را دیده باشد، قرار شد پشت درخت‌های انبوه حیاط منتظر باشد، تا اگر مشکلی پیش آمد عمل کند، درخت‌ها در عکس‌های شناسایی مشخص‌اند... ما را راحت قبول کردند، عادی عادی و حتا صمیمانه، البته مشکوک بودم، شما که نبودید، نمی‌توانم حالم را توضیح بدهم، آخر در همان اول صحبت، ننشسته، برای‌مان شربت پرتقال آوردند، آن هم توی لیوان‌های دسته نقره‌ای، که نمونه‌اش را در دکورشان چیده بودند... بله فقط خودش بود و زنش، همین دو نفر، نه هیچ‌کس دیگری، قرمز تمام دور و اطراف را گشت، هیچ‌کس نبود، من و دو همکار دیگر تمامی اتاق‌ها را گشتیم، کس دیگری نبود و گرنه دلیلی نداشت اسمش را نیاوریم... بله مطمئن شدیم که هیچ‌کس دیگری نیست، اگر بچه توی آن خانه بود، باز صدایی می‌آمد، منظورم صدای تلویزیون یا چیز دیگری ست، یعنی اگر بچه توی خانه بود، آن‌ها چیزی نمی‌گفتند؟ ... نه... هیچ صدایی نمی‌آمد، بله کاملا مطمئن‌ام کس دیگری داخل ساختمان نبود، نکند شما چیزی می‌دانید؟... #مهمانی #ایمان اسلامی

داستانک ۲۵۸

مدیر بازدید : 54 دوشنبه 07 آبان 1397 نظرات ()
چيستم من؟زاده يك شام لذتبار ناشناسي پيش مي راند در اين راهم روزگاري پيكري بر پيكري پيچيد من به دنيا آمدم بي آنكه خود خواهم كي رهايم كردي تا با دو چشم باز برگزينم قالبي را از براي خويش؟ تا دهم بر هر كه خواهم نام مادر را خود به آزادي نهم در اين راه پاي خويش من به دنيا آمدم تا در جهان تو حاصل پيوند سوزان دو تن باشم پيش از آن كي آشنا بوديم ما با هم ؟ من به دنيا آمدم بي آنكه من باشم #شعر #فروغ فرخزاد

داستانک ۲۵۷

مدیر بازدید : 66 دوشنبه 07 آبان 1397 نظرات ()
می توان همچون عروسک های کوکی بود با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید می توان با فشار هرزه ی دستی بی سبب فریاد کرد و گفت آه ، من بسیار خوشبختم #شعر #فروغ فرخزاد

داستان کوتاه ۲۵۶

مدیر بازدید : 55 دوشنبه 07 آبان 1397 نظرات ()
به‌طور جزئی یا به‌طور كلی وقتی مرد روبروی زن، در صندلی پشت میز آشپزخانه جا گرفت، چند دایره‌ی متفاوت مقابل چند خط متفاوت قرار گرفتند. دایره‌های سر تا پای مرد را لكه‌های گرد خورش قرمه‌سبزی و سفیدك خمیردندان به‌صورت مجزا روی شلوار و یقه‌ی بلوزش و خال گوشتی گرد قهوه‌ای‌رنگش گوشه‌ی چپ دماغ و دکمه‌های بزرگ چوبی بلوزش تشكیل می‌دادند و خطوط صاف، كج و منحنی مربوط به زن به ترتیب بر می‌گشت به دو سه لاخ موی افتاده روی پیشانی، خش روی صفحه‌ی ساعت، جای بخیه‌ی تصادف كودكی و مویی كه به شكل یك قلب در وسط بشقاب سوپش دیده می‌شد. #ماهی های رنگی #نسیم موروزی

داستان کوتاه ۲۵۵

مدیر بازدید : 88 دوشنبه 07 آبان 1397 نظرات ()
در طول بیست و هفت سال زندگی، تنهاترین دختری كه دیده بود، تصویر خودش توی آینه بود. در دورترین خاطراتی که به یاد می‌آورد تنها با عروسك‌های بی‌شمارش بازی كرده بود که اتاقش را چون باغ وحش کوچکی پر می‌کردند. بعد از آن هر صبح كه مادر او را با رنوی سفید به مدرسه می‌رساند، برایش داستان‌های وحشتناكی از ناپدید شدن بچه‌ها و بیماران منحرفی كه دختران را فریب می‌دهند، تعریف می‌كرد. بهترین دوستش در دوران دبستان دختری نود كیلویی با صورت كك‌مكی بود که در مدرسه به او شیربرنج می‌گفتند و كنجكاوترین آدم‌ها ده دقیقه بعد از حرف زدن با او خوابشان می‌گرفت. برای امتحانات آخر سال کلاس چهارم شیربرنج را به خانه‌ دعوت كرد تا ریاضی تمرین كنند. #تنهایی #علیرضا محمودی

داستان کوتاه ۲۵۴

مدیر بازدید : 66 دوشنبه 07 آبان 1397 نظرات ()
حقیقتی پنهان 💎در اتاقو قفل کرد پرده پنجره اتاق رو کشید  نشست روی صندلی  ُسیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد  تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت  و مرد , با چشم های نیمه باز و سرخ ,  به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد  دود سفید و تنبل سیگار , مواج و ملایم , در آغوش تاریکی فرو می رفت و محو میشد  انگار تاریکی , دود رو می بلعید و اونو درون خودش , خفه می کرد  مرد از تماشای این هماغوشی بی رحمانه , سرگیجه گرفت و به سرفه افتاد  .... روزهای اول گل سرخ بود و چشم ها  لرزش خفیف لب ها بود و نگاه های پر از ترانه  شنیدن بود و تپیدن  عشق بود و رعشه های خفیف و گرم زیر پوستی  روزهایی که همه چیز معنای خاصی داشت و سلام ها مثل قهوه داغ , در یک بعد از ظهر سرد زمستان , حسابی , می چسبید  تعریف مرد , از عشق , دوست داشتنی فرا تز از مرزهای منطق بود و زن , عشق را به ایثار دل , تفسیر می کرد مرد , که هیچگاه عاشق نشده بود , از گرمای با او بودن ,  لذت می برد و حس می کرد چیزی در درونش متحول می شود  و زن , مدام لبخند می زد , و گاهی چشم هایش از هیجان , مرطوب میشد و دستهایش مرتعش از لمس با هم بودن , دستهای مرد را در آغوش میکشید  روزهای اول , همیشه زیباست  مثل روز اول خریدن یک کفش چرم براق  مثل روز اول مدرسه  مثل روز تولد  هر تماسی , پر بود از فدایت شوم ها و دوستت دارم ها و بی تو هرگز  و هر نگاهی , لبریز بود از تمنا و خواستن و نیاز  زن , مثل بهار شده بود ,  پراز طراوت و تازگی و تبسم های پنهان همیشگی  و مرد , شاد تر از تمام روزهای تنها بودنش , راست قامت و بی پروا  روی این وسعت سفید , لکه ای هم اگر بود , محو بود و مبهم  یا اگر خیلی هم بزرگ بود ,  به چشم هیچکدامشان , نمی آمد  شعرهای عاشقانه بود و وعده های مخفیانه  ..... روزهای خوب , زود می گذرد  قانون " بودن " همین است  روزهای خوب , عمرش , مثل عمر پروانه هاست  کوتاه و زیبا  و روزهای خوب , کم کم , تمام میشد  مرد ؛ باز , آهسته , به زیر لب ترانه های غمگین می خواند  و زن , تبسم های کنج لبش را , گم کرده بود  تکرار و تکرار و تکرار  شاید همین تکرار بود که همه چیز را فدای بودن خویش کرده بود  و شاید هم , با هم بودن ها , بوی کهنگی و نم گرفته بود  هر چه بود، مثل سرم

تعداد صفحات : 237

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4743
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 20
  • آی پی امروز : 37
  • آی پی دیروز : 89
  • بازدید امروز : 382
  • باردید دیروز : 2,138
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 4
  • بازدید هفته : 382
  • بازدید ماه : 75,852
  • بازدید سال : 559,331
  • بازدید کلی : 1,768,326
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت