فداکاری رانبو

·

·

فداکاری رانبو

در زمان های قدیم که تازه تانک و تفنگ ساخته شده بود در یک شهر قدیمی مردی زندگی می کرد که اسمش رانبو بود او خیلی دلش می خواست ماجراجو شود یک صبح زود رانبو صدای گلوله ی تفنگ وصدای فریاد مردم را شنید رانبو ازپشت پنجره نگاهی به بیرون انداخت و دید که یک دزد با تفنگ کلت انجاست و به مردم شلیک می کند دزد یک تیر به سمت رانبو شلیک کرد تیر از روی شانه ی رانبو رد شد رانبو از کنار پنجره کنار امد دزد در خانه ی رانبو را شکست از پله ها بالا رفت و در خانه ی رانبو را باز کرد رانبو صدای باز شدن در خانه اش را شنید رانبو زیر تخت قایم شد دزد از پله ها بالا رفت وارد اتا ق رانبو شد او دید کسی انجا نیست بیسیمش را از جیبش برداشت و گفت زندانی ها را بیارید چند دقیقه بعد سه ادم وارد اتاق شدند و به دزد گفتند زندانی ها پیش احمد هستند دزد گفت چند نفر هستند ادم ها گفتند بیست نفر زندانی کردیم دزد گفت زندانی ها را بیاورید چند دقیقه بعد بیست زندانی را  اوردند رانبو بسیار عرق کرده بود و بسیار گرمش شده بود با خود گفت باید تحمل کنم اگر بخوام بفهمم می خواهند چکار کنند.

دزد گفت برید اسب ها را بیاورید چند دقیقه بعد ادم ها باز امدند و گفتند اسب ها پایین هستند دزد گفت افرین حالا زندانی ها را در کمد بگذارید و بعد سوار اسب ها شوید و منتظر من بمانید بیست دقیقه دیگر دزد از خانه بیرون رفت رانبو از زیر تخت بیرون رفت و نفسی تازه کرد و گفت باید بجنبم شاید برگردند سریع همه ی خانه را گشت تا شب گشت و همه ی زندانی ها را به اتاق خود برد چسب را از روی دهان های زندانی ها برداشت طناب ها را باز کرد دزد با یارانش برگشتند ولی این بار با پنج کلت و پنج کلاشینکف و یک نارنجک و یک درشکه ی طلا امدند و در حال امدن به خانه ی رانبو بودند رانبو به بقیه گفت به پشت بام بروید خود رانبو دوباره زیر تخت قایم شد دزد با یارانش به خانه ی رانبو رسید و وارد خانه شد دزد به یارانش گفت بروید و یک کلنگ بیاورید سی دقیقه بعد یاران دزد با کلنگ برگشتند مردم با خود می گفتند نکنه بلایی سر ان مردی که ما را ازاد کرد امده باشد یکی از مردم گفت یکم دیگر صبر می کنیم اگر ان مرد نیامد به پایین می رویم همه قبول کردند دزد به یارانش گفت همه ی خانه های شهررا خراب کنید واجر هایش را در این خانه بگذارید یاران شروع به خراب کردن خانه ها کردند ساعت یک شب بود رانبو زیر تخت خوابش برد همه ی مردم خوابشان برد ساعت پنج صبح بود یاران به دزد گفتند همه ی خانه ها را خراب کردیم و فقط لازم است اجر ها را در این خانه بگذاریم دزد گفت افرین حالا یک ساعت استراحت می کنیم و فردا اجر ها را در پشت بام می گذاریم رانبو از خواب بیدار شد رانبو از فرصت استفاده کرد و به پشت بام رفت و مردم را بیدار کرد و به ان ها گفت دزد و یارانش خوابیدند ما باید فرار کنیم رانبو از پشت بام پرید و به پایین رفت و به مردم کمک کرد به پایین بروند دزد با یارانش بیدار شدند دزد به یارانش گفت یک انبار ویک خانه ی سه طبقه بسازید وتخت پادشاهی من را انجا بگذارید یاران دزد شروع به کار کردند مردم به رانبو کمک کردند به پشت بام برود رانبو بسیار ارام از پله ها پایین امد و ارام کلت را برداشت و گفت دست هایت را بالا بیار دزد ارام  دست جیبش کرد و نارنجک را برداشت گفت حالا تو دست هایت را ببر بالا رانبوگفت اگر نارنجک را بندازی هر دو تامون میمیریم معلوم است تو خارجی هستی ارزش من از تو بیشتر است دزد گفت کلت را بزار پایین رانبو ارام کلت راروی زمین گذاشت دزد به یارانش گفت یک خبر چین اینجاست یاران سریع دویدند و وارد خانه ی رانبو شدند یکی از مردم گفت ان مرد جان خود را برای ما فدا کرد اخرش هم نفهمیدیم ان مردکی  بود ان مرد گفت نباید فداکاری ان مرد بیهوده بماند بیایید فرار کنیم مردم فرار کردند دزد گفت برای این خبر چین یک زندان بسازید یاران دزد دوباره مشغول به کار شدند شب شد و همه چیز اماده شد دزد رانبو را در زندان انداخت و به یارانش گفت این خانه هم خراب کنید و بعد دزد در کاخ خود استراحت کرد و تا ابد رانبو در زندان گیر افتاد.

فصل دوم

پنج سال بعد

رانبو پیر شده بود و امیدش را از دست داده بود دزد قوی تر شده بود پنجاه سرباز داشت و بیست تانک داشت و همه ی سرباز ها چاقو و کلشین کف و کلت داشتند و کارخانه های چاقو و کلشین کف و کلت داشتند یک روز یک سرباز قدیمی به اسم احمد ارام با کلید در باز کرد و گفت بدو وقت را تلف نکن فرار کن رانبو گفت چرا به من کمک می کنی احمد گفت الان وقت سوال پرسیدن نیست رانبو فرار کرد و پشت زندان پنهان شد یک سرباز احمد را دید که رانبو را فراری داد او به دزد قضیه را گفت دزد عصبانی شد و گفت به احمد بگو به اتاق من بیاید سرباز احمد را اورد دزد کلتش را در اورد و احمد را کشت رانبو صدای تیر را شنید و با خود گفت حتما ان سرباز راکشت دزد به سرباز گفت اسمت چیست سرباز گفت من شاهین است دزد گفت شاهین بخاتر کارت تو مدیر من هستی حالا برو شاهین رفت دزد به همه ی سرباز ها گفت رانبو را پیدا کنید رانبو فرار کرد و به بیابان رفت شب بود هوا بسیار سرد بود رانبو امیدش را از دست داد و روی ماسه های نرم نشست و با خود گفت من دیگر نمی توانم ادامه دهم و اگر هم بخاهم جلوی دزد را بگیرم او با سرباز هایش و اسلحه هایش جلوی من را خواهد گرفت و من هم پیر شدم و مثل قبلا نیستم ولی اگر جلوی دزد را نگیرم همه ی جهان را فتح می کند رانبو تصمیم گرفت جلوی دزد را بگیرد صبح شد دزد یک شهر دیگر هم فتح کرد دزد سه شهر را فتح کرده است رانبو به یک روستا که کلا پنج خانه داشت رسید در یکی از خانه ها را زد یک پیر مرد در را باز کرد و گفت من هیچی ندارم که به شما بدهم می خواهید خانه هم بگردید رانبو گفت من هیچی از شما نمی خواهم پیرمرد گفت ببخشید فکر کردم شما یکی از همان دزد ها هستید رانبو گفت مگر دزد ها به شما هم حمله کردند پیر مرد گفت مرد جوان بیا داخل تا قضیه را برات تریف کنم رانبو به داخل رفت پیر مرد گفت بشین پیر مرد گفت اسمت چیست رانبو جواب داد من رانبو هستم یک روز دزدی با سرباز هایش در زد ومن هم در را باز کردم ان ها همه ی پول من را بردند و چند روز دیگر هم به خانه ی بقیه رفتنی و پول ان ها را برداشتند رانبو جان بیا و یک چیزی بو خور   

از این داستان لذت بردید ؟
 0 0
50%
50%


5 1 رای
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی

توسعه توسط تیم میهن وردپرس

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x