قولی قولک بچه قولی است که با بابا قولی و مامان قولی زندگی می کرد. او در جنگل سبز زندگی می کرد. قولی قولک دوستی نداشت او گوشت خوار نبود هر شب مامان قولی برای قولی قولک داستان می خواند قولی قولک شش سال داشت.
یک شب مامان قولی برای قولی قولک یک داستان ترسناک خواند قولی قولک گفت می شه یک غصه ی دیگه تعریف کنی مامان قولی گفت باشه عزیزم مامان قولی یک داستان دیگه تعریف کرد صبح شد قولی قولک می ترسید که یک دفعه اون هیولای داستان بیاید بخورش قولی قولک خیلی می ترسید بابا قولی به قولی قولک گفت برو بیرون و بازی کن قولی قولک گفت نه بابا نمی خواهم. بابا قولی گفت من و مامان قولی می خواهیم خانه را تمیز کنیم. قولی قولک بیرون رفت یهو یک غار دید یهو یه عالمه خفاش امد بیرون قولی قولک زد زیر گریه بابا قولی پیش قولی قولک رفت و گفت چی شده پسرم قولی قولک گفت از اونجا یک عالمه پرنده ی ترسناک امد بیرون بابا قولی گفت بیا با هم بریم ببینیم چیه قلی قولک دست بابا قولی رو گرفت و باهم به غار رفتند وقتی وارد غار شدند قولی قولک گفت این پرنده هست بابا قولی خندید گفت این که پرنده نیست این خفاش است قولی قولک گفت مامان برای من یک داستان ترسناک تعریف کرد بخاطر همین ترسیدم بابا قولی گفت چیزهای توی داستان واقعی نیست همه ی این داستان ها خیالی هست قولی قولک به خانه رفت و با مامان قولی و بابا قولی زندگی کرد.
